اینجا رو دیگه خیلی گرد و خاک گرفته می دونم...ولی من به این نتیجه رسیدم که آدم وبلاگ نویسی نیستم چرا ؟ چون زیاد خوشم نمیاد بیام از هر چی تو زندگیم می گذره بنویسم سیاسی هم که نیستم خود سانسور هم هستم شدید پس دیگه چیزی نمی مونه برای نوشتن.
از اخبار هم اینکه بنده ۲ شب قبل از عید برگشتم ایران دیگه طاقت نیاوردم اونجا موندن رو البته برای درسم بر میگردم ولی فهمیدم من آدم غربت نیستم . در ترازوی من وقت سبک سنگین کردن اینجا میلیون ها بار گرانبار تر و با ارزش تر است...من احساس تعلق خاطر به اونجا نکردم خیابان ها و درختها و آسمان و دریای اونجا مال من نیستند زرق و برق اونجا شاید کور کننده باشه ولی من عمقی برای اونها پیدا نکردم اقیانوسی بود به عمق ۱ سانتی متر انگار می بایست ۶ ماه دور باشم تا قدر داشته هایم رو اینجا میدونستم و می فهمیدم که من چقدر ثروتمندم و در چه دریای عمیق عشق و محبتی غرق هستم که خودم هم نمی دونستم.اونجا بهشت هست ولی به نظر من فقط برای تحصیل .الان ۲ ماه است که اینجام و شدم مثل آدمی که مهلت مرگ و زندگی دارد دارم لحظه لحظه های زندگی رو با لذتی بی وصف می نوشم .
اینجا آمدم و نوشتم که بی خبر نرفته باشم . شاید آمدم یک روزی دوباره نوشتم ولی الان نه.
فقط میدونم ما هر جا که باشیم مهمانیم ...باید برگشت ..اینجاست که من ریشه دوانده ام .اون روزی که رفتم بم را دیدم قبل از زلزله گفتم میام و در سرزمین پدری دینم را ادا میکنم اینبار هم باز می دونم بر میگردم ولی با دستی پر و چه بهتر که اگه بشه در سرزمین پدری همون جا که من همیشه احساس می کنم " گل من را بسرشتندو به پیمانه زدند ".
تا اونروز ................................................................................................







