تبليغاتX
پرنیان

پرنیان

اول بعد از صد سال سلام.

اینجا رو دیگه خیلی گرد و خاک گرفته می دونم...ولی من به این نتیجه رسیدم که آدم وبلاگ نویسی نیستم چرا ؟ چون زیاد خوشم نمیاد بیام از هر چی تو زندگیم می گذره  بنویسم سیاسی هم که نیستم خود سانسور هم هستم شدید پس دیگه چیزی نمی مونه برای نوشتن.

از اخبار هم اینکه بنده ۲ شب قبل از عید برگشتم ایران دیگه طاقت نیاوردم اونجا موندن رو البته برای درسم بر میگردم ولی فهمیدم من آدم غربت نیستم . در ترازوی من وقت سبک سنگین کردن اینجا میلیون ها بار گرانبار تر و با ارزش تر است...من احساس تعلق خاطر به اونجا نکردم خیابان ها و درختها و آسمان و دریای اونجا مال من نیستند زرق و برق اونجا شاید کور کننده باشه ولی من عمقی برای اونها پیدا نکردم اقیانوسی بود به عمق ۱ سانتی متر انگار می بایست ۶ ماه دور باشم تا قدر داشته هایم رو اینجا میدونستم و می فهمیدم که من چقدر ثروتمندم و در چه دریای عمیق عشق و محبتی غرق هستم که خودم هم نمی دونستم.اونجا بهشت هست ولی به نظر من فقط برای تحصیل  .الان ۲ ماه است که اینجام و شدم مثل آدمی که مهلت مرگ و زندگی دارد دارم لحظه لحظه های زندگی رو با لذتی بی وصف می نوشم .

اینجا آمدم و نوشتم که بی خبر نرفته باشم . شاید آمدم یک روزی دوباره نوشتم ولی الان نه.

فقط میدونم ما هر جا که باشیم مهمانیم ...باید برگشت ..اینجاست که من ریشه دوانده ام .اون روزی که رفتم بم را  دیدم قبل از زلزله گفتم میام و در سرزمین پدری دینم را ادا میکنم اینبار هم باز می دونم بر میگردم ولی با دستی پر و چه بهتر که اگه بشه در سرزمین پدری همون جا که من همیشه احساس می کنم " گل من را بسرشتندو به پیمانه زدند ".

تا اونروز ................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:55  توسط پرنیان  | 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:42  توسط پرنیان  | 

سلام ! منم با این وبلاگ نوشتنم !!!! درس هم که درست نمی خونم که ...یکی لطفا نصیحتم کنه!!!

فقط من چند روز پیش رفته بودم موزه مترو پولیتن نیویورک اینم عکسهاش .

1

2

3

4

5

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:24  توسط پرنیان  | 

امروز تولدمه ۱۱ بهمن !!!

 بعد از این همه سال دوباره برگشتم همون جایی که بدنیا اومدم ولی وای ی ی ی....اینقدر دلم تنگ شده که خدا می دونه ....در حد خفه شدن...اگه دست خودم بود الان رفته بودم کنار ساحل های های گریه می کردم ..... دلم برای همه چیز ایران تنگ شده همه چیز ..همه اون چیزایی که کلی  اعصابم سرشون خرد می شد و حرص می خوردم... نمی دونم در عرض ۲ روز چه جوری من این طوری شدم.......نمی دونم اونهایی که از ایران میان ۱۰ سال هم سرنمی زنند چه جوری طاقت میارن........به هر حال من که دارم خفه می شم هر چی خاطره از ۲ سال پیش داشتم داره مثل فیلم میاد جلوی نظرم . هی چنگ می زنه به قلبم...وای دارم خفه می شم...........

 زود این امتحان ها رو بدم بر گر دم..... 

**** دیروز رفتم کنار ساحل خیلی نزدیک خونه هست...تا پامو از در گذاشتم بیرون اشکام اومدن پایین ...تو ساحل هم هیچ کس نبود ...فقط مرغهای دریایی بودن....راه رفتم و اشک ریختم .....باد سردی هم میامد ...اشکام داشت یخ می زد....سبک شدم ...دریا اینقدر بزرگه که همیشه غمهای منو می کشه تو خودش..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:15  توسط پرنیان  | 

      هر نفس ذکرم ففط نام تو باد

                                              مست مست از دردی جام تو باد

     تن که ارزان است گو جان می دهم

                                              هر چه خواهی تو بگو آن می دهم

     

           امتحانم کن که چون عاشق شدم بی کفن بی سر تو را لایق شدم

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:18  توسط پرنیان  | 

خب من اومدم اینجا درسم رو ادامه بدم ولی اگه جنگ بشه خیلی مسخره هست که بازم اینجا بشه موند تو کشوری که داره رو سر مردمت بمب میریزه ....نمی دونم ایرانی های دیگه ای که اینجا هستند چی فکر می کنند و چی کار می کنند. اینهمه ایرانی اینجا هست که درصد بسیار بالایی هم آدمهای موفقی هستندو در سطوح بالای اجتماعی هستند ولی یک لابی درست نکردند که صداشون به جایی برسه...شما بودین چی کار می کردین ؟؟؟ نظر شما چیه ؟ من که خیلی می ترسم ...........................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 18:44  توسط پرنیان  | 

تقدیم به آرین عزیز 

 غنجه ای که نشکفته پرپر شد...

            

     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 4:23  توسط پرنیان  | 

اصلا باورم نمی شه....یک فرشته کوچولوی معصوم به این سادگی از دست بره .هنوز یک سالش هم نشده بود ....فقط آرزوی صبر دارم برای پدر و مادرش که داغ بسیار سنگینیه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 19:8  توسط پرنیان  | 

دیشب خواب دیدم ایستادم تو میدون نو بنیاد منتظر تاکسی از دور هم سمت غرب " مانهاتان " معلومه ! یعنی من ایستاده بودم سر ایستگاه تاکسی خطی بعد از چند دقیقه هم یکی از راننده ها اومد گفت تاکسی های  "مانهاتان ـ نو بنیاد  " کوچه پایینی می ایستند !!! منهم راه افتادم که برم و سوار شم.......... !!!! فقط خواب رو داشته باشین !!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 7:48  توسط پرنیان  | 

نه یک بار نه دوبار نه سه بار .....برای بار نمی دونم چندم دارم به "طلوع معین " گوش می کنم....صدای معین زیباست......خیلی....

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

  من رسیده ام رو به آخر تو بیا شرو ع من باش....

    خسته ام از تلخی شب

    تو طلوع زندگی باش..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 1:47  توسط پرنیان  |