تبليغاتX
پرنیان

پرنیان

وقت نهار است ، کار زیادی نیست که انجام بدهم ، هر وقت که کاری نباشد سرم را گرم میکنم به جزوه های داخلی ولی کو حواس جمع ...اینهایی که من برایشان کار میکنم همه فارغ التحصیلان هاروارد و یل و پرینستون و کلمبیا و ... هستند برای همین من همیشه احساس می کنم که نقش آبدارچی گروه را دارم ! یکی یکی می آیند نهارشان را گرم می کنند دور میز مینشینند از بودجه و تحقیقات و کنفرانس هایی که باید بروند می گویند ....خسته ام سرم را می اندازم پایین گم میشوم بین بالا پایین شدن های هماتوکریت * و همگلوبین * و ام سی وی * و ...مغز استخوان و ......با خودم فکر میکنم می شود که من رزیدنت بشوم و فوق خون و انکولوژی بگیرم و بیام ایران و برم توی محک کار کنم و هر روز صبح بجای گود مورنینگ سلام صبح بخبر را بشنوم و عصرها بجای راهی شدن به منزلی که کسی منتظرم نیست راهی آشیانی شوم که کسی با عشق در انتظارم باشد......دلم تنگ است ، دست به دامن گوشی موبایلم می شوم ، هدفون را در میاورم توی گوشهایم می گذارم و می گردم و دکلمه ریشه در خاک فریدون مشیری را گوش می کنم و میبینم هی چشمانم می سوزد ، دور وبرم را نگاه میکنم همینهایی که باهاشون کار میکنم ، دلم میسوزد ، شما کجا میدانید دلتنگی برای وطن یعنی چی شما چه میدانید آوارگی چیست ..شما نمی دانید ریشه در خاک چیه ......دیگه طاقت نمی آورم بلند میشوم میروم توی کتابخانه آنجا اگر هم اشکهایم پایین بریزند کسی نمی بیند ........روبروی پنجره مینشینم جلویم هم بسته است اشکها را ازاد میکنم با دکلمه فریدون مشیری پایین می آیند ....

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت................................................

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ---

* شاخص های خونی .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 7:57  توسط پرنیان  | 

پایین تر از استخوان جناغ سینه که میای همون جایی که بهش میگن ناحیه اپی گاستریک ، آره همون جا ! درد داره دردی که با یه دست زدن ملایم هم زیاد میشه ! میدونم یه اولسر پپتیک جدیه که اگر برم دکتر حتما برام آندوسکوپی تجویز می کنه ولی میدنی چیه این فقط یه زخم گوارشی ساده نیست یه جوری غریبه ! یه چیزی داره اونجا آب میشه یعنی دارم نگاش می کنم که کم کم حل بشه بره دارم خودم می کشمش ! آب میشه میره دردشم یه روزی خوب  میشه ولی جاش همیشه خواهد ماند ! همینو خواستم بگم . شرح حال خوبی بود یه چیف کامپلینت * شسته رفته !

*Cheif complaint

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:0  توسط پرنیان  | 

اینجا محل درد و دلهای من هست ، اگر که کمی غمگین هست به راحتی میشه اونایی که دوست ندارند نخوننش.اینجا داره بار تمام اون کسانی که باید کنارم باشن و من باهاشون صحبت کنم و کمی سبک بشک رو می کشه پس طبیعی است که خوندنش شادی بخش نیست. مدتها اینجا نمی نوشتم پارسال فروردین که به دلایلی تنها شدم دوباره شروع کردم به نوشتن اینجا و خیلی هم دوست دارم یک نفر اینجا رو بخونه که فکر نکنم بیشتر از یکی دوبار خونده باشه ولی کاشکی می خوندش......کاش می خوندش که روا نبود که منو اینهمه توی این دریای مواج بکشونی بعد این طوری شه......روا نبود.آخه من اینهمه رو کجای دلم بریزم ، پر شد دیگه ، دیگه جا نداره بخدا ، ترکید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 5:4  توسط پرنیان  | 

خدایا خود خودت رو کار دارم ....آره خودت رو....می خوام خودت بیای بشینی روبروم باهات حرف دارم و چند تا سوال ، اینقدر بنده هاتو نفرست که به من نه بگن....می خوام با خودت طرف باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:7  توسط پرنیان  | 

عشق های قسطی با وام های پر بهره که بعدش مثل سگ پشیمون میشی ......مثل سگ چون ته هر وفاداری پشیمونیه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 2:5  توسط پرنیان  | 

بوی موهات زیر بارون

بوی گندمزار نمناک بوی سبزه زار خیس

بوی خیس تن خاک جاده های مهربونی رگای آبی دستات غم بارون غروب ته چشمات

تو صدات قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارون روی مرمر دیوار خوبی ....

 

این رگای آبی دستات جاده های مهربونی منو یاد دستای مادرم می اندازه که وقتی گریه می کردم می آمد و رو سرم دست می کشید ...اینجا ولی گریه می کنم ...نه کسی هست که روبرویم بشینه و نه دستی که رو سرم کشیده بشه و یه ذره تسلی ام بده........ آهنگو گوش میدم واشک میریزم .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 3:58  توسط پرنیان  | 

خب من اینجا تنهایی هامو با چرخیدن توی نت پر میکنم ، این لپ تاپ و وبلاگ و فیس. بوک شدن جای همه اونایی که باید بشینن روبروم و باهاشون بخندم و درد و دل کنم و حرف بزنم. داشتم می گشتم دیدم یه جایی نوشته " خدایا میشه شب اول قبر قبل ازاینکه تو ازم سوال کنی منم یه چیزایی ازت بپرسم ؟ " آره منم همیشه به این فکر می کنم که یه چیزایی هست که باید از خدا بپرسم وقتی هم بپرسم گریه می کنم و میگم چراااااااااا ؟ دیدم که خیلیا هم سوالاشون رو پرسیدن ...این سوال منم هست ، اینکه وقتی نامردی نمی کنی نا مردی می بینی و وقتی نا مردی می کنی نا مردی نمی بینی ؟  یکی هم جواب داده بود : "بی وفایی کن وفایت می کنند با وفا باشی خیانت می کنند ،مهربانی گرچه ایین خوشیست مهربان باشی رهایت می کنند ."

حالا یه چیزم من اینجا که سنگ صبور درد و دلهایم هست بگم :

خدایا از من دلگیر نشو ، ولی ته نامردیه دنیات !

اینایی که داره می گذره بر من حقم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 7:12  توسط پرنیان  | 

می دونی دوست داشتن مثل یکتا پرستی میمونه وقتی کسی را دوست داری یعنی که او  را در وادی عشق و محبت می پرستی او باید یگانه الهه تو باشد ، شرطش وحدانیت است. 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 4:37  توسط پرنیان  | 

با دوستم درد و دل می کردم گفت " جای بعضی زخمها هیچ وقت خوب نمی شن " باور کردم که واقعا اینطور است.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 4:35  توسط پرنیان  | 

با اینکه به کمک تکنولوژی هر روز سعی میشه روابط آسانتر و در دسترس تر بشه حالا به کمک اووو و اسکایپ و جدیدترین موبایل ها و کامپیوتر و آی پد ، ولی همچنان آدمها تنهایند و روابط ساده و رو در روی انسانها روز بروز مشکل دار تر ، عدم صداقت پررنگ تر میشه ، آدمها از هم دلسردتر میشن و بیشتر آسیب می بینند ، کاشکی کسی به فکر بهبود روابط ساده و احساسی انسانها بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 4:23  توسط پرنیان  |